آدم‌ها دسته‌بندی‌های خیلی مختلفی دارن، من حتی تعدادشون رو هم نمی‌دونم اما خوب می‌دونم که خودم جزو کدوم دسته‌ام. دسته‌‌ای که آدم‌های زیادی رو می‌شناسه و حسرت‌های زیادی رو با خودش حمل می‌کنه. حسرت دوستی‌های عمیق، وقت‌گذروندن‌های بسیار. حسرت این‌که کاش می‌شد همراه همه‌ی کسایی که دوست‌شون دارم در نقاط مختلف جهان باشم. صدای هیوا رو می‌شنوم دلم می‌خواد سال‌ها باهاش وقت می‌گذروندم و اشکم سرازیر می‌شه. عکس شقایق رو می‌بینم و به روزهایی فکر می‌کنم که مهمون خونه‌شون بودم،‌ حس می‌کنم قطعاً جزو بهترین روزهای عمرم بوده اون روزها. ویس امیرحسین رو گوش می‌دم و هی یادم می‌افته که از وقتی زهرا فوتبال‌دوست شد، نشد ما دور هم یه الکلاسیکو ببینیم. اسم هلیا رو توی دولینگو می‌بینم و پیش خودم فکر می‌کنم ما چقد یه مدت صمیمی بودیم، چه حیف شد که من تو زندگی‌ش آدم مهمی براش نبودم. توییت‌های شیدا رو می‌خونم و همه‌ش می‌گم کاش این فاصله بین کرج و تهران نبود، خیلی دوستای صمیمی خوبی می‌شدیم. هر بار که یه چیز مربوط به روباه می‌بینم یاد فاطمه می‌افتم و می‌گم کاش می‌شد بیشتر ببینمش. آخر هفته‌ها می‌گم ای بابا نفیسه اینا هم تهران نیستن بریم خونه‌شون بازی کنیم. شاید بیگ بنگ و اون دورهمی‌هاشون این احساسات رو در من تقویت می‌کنه، نمی‌دونم.
و این لیست ادامه داره. خیلی خیلی طولانی. تقریباً با هر کسی که شماره‌ش رو ذخیره دارم و گاهی بهش پیام می‌دم. تمام بچه‌های دانشگاه، همه‌ی ورودی‌های قبلی و بعدی‌مون که شد باهاشون آشنا شم. با آدم‌هایی که حتی شاید ندونن من خیلی بهشون فکر می‌کنم و خیلی حسرت می‌خورم که نشد تو این زندگی باهاشون وقت بیشتری بگذرونم. ته ذهنم حتی حسرت می‌خورم که دانشگاه حضوری نیست برم ورودی‌های جدید رو ببینم و باهاشون دوست شم. نمی‌دونم چطوری توضیح بدم، انگار آدم‌های غریبه رو دوست ندارم. دیدی وقتی تنهایی و یه خونه توی کوچه پارتی گرفته و دوست داری می‌شد تو هم بری اون‌جا؟ هر فردی که ازش خوشم بیاد به نظرم همچین چیزیه. کاش می‌شد دعوت باشم به زندگی‌ش. انگار می‌خوام زودتر به آدم‌ها بگم «سلام، من وجود دارم و دوست ندارم بودن یا نبودنم برای تو بی‌اهمیت باشه. دوست دارم باهات آشنا شم و تا هر جایی که می‌تونم بهت کمک کنم. می‌خوای با هم دوست شیم؟ به‌خدا آدم بدی نیستم، آره دود سیگار اذیتم می‌کنه، آره اهل الکل نیستم اما به خدا دوست خوبی‌ام. انقد کیس خوبی‌ام برای این‌که دوستت بشم و بعد از چند سال ولم کنی و بری به زندگی‌ت برسی و بعدش بهم فکر نکنی. آره می‌دونم که من هی بهت فکر می‌کنم و حسرت چیزهای مختلفی رو می‌خورم، اما فدای سرت، من یه چیزی از وجودم می‌دم به تو، هر کاری‌ش می‌خوای بکن. دیگه مال من نیست، از این به بعد مال توئه.»

کاش ماشین داشتم، کاش خونه‌ی بزرگ‌تری داشتم، کاش دوست‌های بیشتری داشتم. کاش یه گروه دوست داشتم که حداقل هر هفته با هم وقت بگذرونیم. کاش غروب‌های بیشتری رو بیرون از خونه می‌دیدم، کاش می‌تونستم دست زهرا رو بگیرم و ببرمش غرب ایران رو با هم بگردیم. کاش می‌تونستیم بریم توی شهرهای مختلف یه عالمه دوست جدید پیدا می‌کردیم. کاش می‌شد بریم سر بزنیم به همه‌ی دوستامون که هر کدوم‌شون یه گوشه‌ی ایران و جهانن. کاش زندگی انقد اشکم رو در نمی‌اورد.