try

زور می‌زنم این روزها رو ذره‌ای شاعرانه کنم و بنویسم. انقدر همه‌چیز مشخصه، انقدر همه‌چیز روئه، انقدر همه‌چیز وحشتناک و دردناکه که نمی‌شه شاعرانه‌ش کرد. در بهترین حالت مرثیه است. حقیقت این روزها عین سیلی مدام می‌خوره تو صورتم.

?life

گاهی این‌طوری‌ام که واقعاً من یه زندگی عادی داشتم؟ می‌تونستم ماه‌ها برم دانشگاه؟ زیاد سفر می‌رفتم؟ سربازی می‌رفتم؟ داستان می‌نوشتم؟ این آدم توی عکس‌ها کیه؟

good old days

https://s25.picofile.com/file/8454137884/liberty.jpg

she

داره می‌شه دو سال ولی من هر روز بیشتر و بیشتر دوستش دارم.

life

آدم می‌ره تو هارد می‌گرده و عکس‌های نوجوونی رو می‌بینه، به اون همه سادگی، به اون همه دغدغه نداشتن حسودی‌ش می‌شه‌. اون روز برفی من چقدر بیخیال دنیا بودم که اون‌قدر زیاد می‌خندیدم. چقدر تهران چیز مهمی بود که عکس‌‌های اولین باری که دیدمش رو هم نگه می‌داشتم. چقدر بیخیال بودم چی می‌پوشم. چقد مامان تپل‌تر بوده. چقدر هر روز عصر می‌رفتیم کوه. چقد همه کوچیک بودن. چقدر مامان‌بزرگ قشنگ می‌خندید. چقدر سفره هفت‌سین لب ساحل خوب بود. چقدر با آل‌استار خوش‌تیپ بودم. چقدر من الان بیخودی گریه می‌کنم.

cry

از حجم تلخی این روزها دوست دارم فقط داد بکشم و گریه کنم. ما مگه چیکار کردیم که باید این همه بدبختی بکشیم؟

masha

مهم نیست روی پل وایساده باشم یا جزو اولین نفرها باشم که به ساختمون برسم، مهم نیست کی باشم، چی باشم، دیر یا زود بهم می‌رسه و من رو می‌کشه. باید بدوئم، اون‌وری بدوئم و سال‌ها و سال‌ها بدوئم. شاید وقتی که قرار بوده بمیرم، تازه زندگی رو از اون لحظه به بعد شروع کنم.

fear or hope

از یه طرف ترس از هر صدایی، از هر آدمی، از هر صدای زنگی، از یه طرف امید به هر صدایی، به هر آدمی، به هر زنگی.

change

در همیشه روی این پاشنه نمی‌چرخه.

04

کاش می‌شد ای مسافر، تا قیامت سفر بود

برای باقی موندن، یه دنیای بهتر بود

still odd

هنوز هم از عجیب بودن این روز و‌ شب‌ها کم نشده.