try
زور میزنم این روزها رو ذرهای شاعرانه کنم و بنویسم. انقدر همهچیز مشخصه، انقدر همهچیز روئه، انقدر همهچیز وحشتناک و دردناکه که نمیشه شاعرانهش کرد. در بهترین حالت مرثیه است. حقیقت این روزها عین سیلی مدام میخوره تو صورتم.
زور میزنم این روزها رو ذرهای شاعرانه کنم و بنویسم. انقدر همهچیز مشخصه، انقدر همهچیز روئه، انقدر همهچیز وحشتناک و دردناکه که نمیشه شاعرانهش کرد. در بهترین حالت مرثیه است. حقیقت این روزها عین سیلی مدام میخوره تو صورتم.
گاهی اینطوریام که واقعاً من یه زندگی عادی داشتم؟ میتونستم ماهها برم دانشگاه؟ زیاد سفر میرفتم؟ سربازی میرفتم؟ داستان مینوشتم؟ این آدم توی عکسها کیه؟
داره میشه دو سال ولی من هر روز بیشتر و بیشتر دوستش دارم.
آدم میره تو هارد میگرده و عکسهای نوجوونی رو میبینه، به اون همه سادگی، به اون همه دغدغه نداشتن حسودیش میشه. اون روز برفی من چقدر بیخیال دنیا بودم که اونقدر زیاد میخندیدم. چقدر تهران چیز مهمی بود که عکسهای اولین باری که دیدمش رو هم نگه میداشتم. چقدر بیخیال بودم چی میپوشم. چقد مامان تپلتر بوده. چقدر هر روز عصر میرفتیم کوه. چقد همه کوچیک بودن. چقدر مامانبزرگ قشنگ میخندید. چقدر سفره هفتسین لب ساحل خوب بود. چقدر با آلاستار خوشتیپ بودم. چقدر من الان بیخودی گریه میکنم.
از حجم تلخی این روزها دوست دارم فقط داد بکشم و گریه کنم. ما مگه چیکار کردیم که باید این همه بدبختی بکشیم؟
مهم نیست روی پل وایساده باشم یا جزو اولین نفرها باشم که به ساختمون برسم، مهم نیست کی باشم، چی باشم، دیر یا زود بهم میرسه و من رو میکشه. باید بدوئم، اونوری بدوئم و سالها و سالها بدوئم. شاید وقتی که قرار بوده بمیرم، تازه زندگی رو از اون لحظه به بعد شروع کنم.
از یه طرف ترس از هر صدایی، از هر آدمی، از هر صدای زنگی، از یه طرف امید به هر صدایی، به هر آدمی، به هر زنگی.