آدم می‌ره تو هارد می‌گرده و عکس‌های نوجوونی رو می‌بینه، به اون همه سادگی، به اون همه دغدغه نداشتن حسودی‌ش می‌شه‌. اون روز برفی من چقدر بیخیال دنیا بودم که اون‌قدر زیاد می‌خندیدم. چقدر تهران چیز مهمی بود که عکس‌‌های اولین باری که دیدمش رو هم نگه می‌داشتم. چقدر بیخیال بودم چی می‌پوشم. چقد مامان تپل‌تر بوده. چقدر هر روز عصر می‌رفتیم کوه. چقد همه کوچیک بودن. چقدر مامان‌بزرگ قشنگ می‌خندید. چقدر سفره هفت‌سین لب ساحل خوب بود. چقدر با آل‌استار خوش‌تیپ بودم. چقدر من الان بیخودی گریه می‌کنم.