بعضی شب‌ها، بعضی اتفاق‌ها، بعضی گریه‌ها، بعضی لحظه‌ها اون‌قدر دردناکن که پایان محسوب می‌شن. پایان یه دوران. رویایی که می‌تونست ادامه داشته باشه، اما از بین رفته و تموم شده. ثانیه‌های بعد از اون لحظه‌ی دردناک حکم سوگ دارن. تفکر مدام درباره‌ی چیزی که پایان یافته، همزمان با زندگی‌ای که ادامه داره. انگار دو خط موازی. یکی هستی و آینده؛ یکی نیستی و فکر و خیالِ چیزی که می‌تونست باشه، چیزی که کاش می‌بود. همیشه زور زندگی بیشتره، همیشه خط زندگی پررنگ‌تره، اما زمان نیازه تا خط دوم به‌تدریج محو بشه.