بغض چنگ می‌انداخت تو گلوم، دستام می‌لرزید، صدام بالا نمی‌اومد و بهم گفتن پاشو یه هوایی بخور و بعد بیا. یادت افتادم و گفتم نه من قوی‌تر از این حرف‌هام. من، قوی، یاد تو، بغضی که قورتش دادم و حرفم رو زدم. آخ که چقدر من از تو یاد گرفتم. آخ که چقدر تو زندگی رو درست احساس می‌کنی و من تازه بعد از سال‌ها احساسات تو رو تجربه می‌کنم.