وقتی نوجوان بودم بیرون بردن آشغال‌ها از خونه خیلی برام کار طاقت‌فرسایی بود و همیشه از زیرش در می‌رفتم. حضور توی مسجد به‌خاطر مراسم ختم هم از همین کارهایی بود که نمی‌تونستم انجامش بدم. مکالمه با آدم‌هایی که ازم چندین سال بزرگ‌تر بودن و اعضای درجه‌ی اول خانواده‌م نبودن که دیگه از همه سخت‌تر بود. مامان بابام نگران دوران بزرگسالی‌م بودن و می‌ترسیدن که بچه‌ی لوس‌شون نتونه از پس زندگی بربیاد. الان سال‌هاست که مستقل و خیلی دور از خانواده زندگی می‌کنم، آشغال‌ها رو خودم می‌برم و دیگه اذیتم نمی‌کنه، توی مراسم‌های ختم مختلفی شرکت می‌کنم و با آدم‌هایی که ازم بزرگ‌تر هستن و حتی نسبتی مثل معلم و همکار دارن راحت صحبت می‌کنم. خیلی از اون ترس‌ها و سختی‌های نوجوانی رفتن و چیزهای جدیدی اومدن که مامان و بابام حتی ازشون خبر هم ندارن. فکر می‌کنم اگه نزدیکم بودن، اگه از جزئیات زندگی‌م خبر داشتن و می‌دونستن من چه راه طولانی‌ای رو طی کردم تا از اون ترس‌ها رها شم و تونستم انجامش بدم، احتمالاً الان بهم افتخار می‌کردن. شاید مامان مثل همیشه با ذوق و اشتیاق ماچم می‌کرد و می‌رفتم پیش بابا دراز می‌کشیدم، سرم رو می‌ذاشتم روی دستش و اونم پیشونی‌م رو می‌بوسید، بدون این‌که هیچی بگیم تو بغلش می‌موندم و سقف رو نگاه می‌کردم و شاید جفت‌مون خواب‌مون می‌برد.

دیروز توی سریال کمدی‌ای که می‌دیدم پدر خانواده فوت شد و من ساعت‌ها گریه کردم. امروز نزدیک جنازه‌ی یه پدر وایساده بودم و به این فکر می‌کردم که چقدر فرصت دارم با پدرم وقت بگذرونم. توی خیابون بچه‌ای رو دیدم که دست در دست مامان باباش راه می‌رفت و از این‌که بلندش می‌کردن تا از روی چاله‌ها بپره ذوق می‌کرد. به ذوق‌های خودم فکر کردم.

https://s32.picofile.com/file/8481298268/Don_t_let_me_see.jpg

پ.ن: می‌دونم قالب وبلاگ عوض شده. تقصیر بلاگفاست. باید یه روز بشینم و درستش کنم.