مثل یکی از ساکنین محله‌های جنوب غربی دیترویتم، یه چیز باارزش متعلق به من در عرض چند دقیقه توی دریایی از یخ منجمد شده و نمی‌شه سریع و راحت درش بیارم. باید بذارم زمان بگذره، بهار بشه،‌ آفتاب بتابه و یخ‌ها قطره قطره آب شن. حال‌ها سپری شن، آینده‌ای بیاد که به گذشته برسه. هم هست، هم نیست. وجود داره، اما ساکن و غیرقابل دسترسی. چه می‌شه کرد جز صبر؟