نشونه‌ها واقعی‌ان؟

صبح که آشپزی می‌کردم نوازنده‌ی آکاردئون اومد توی کوچه و قشنگی پاشید توی این بن‌بست. یادم بود ضبطش کنم و بفرستم توی اون گروه تلگرامی که خیلی وقت بود لای شلوغی زندگی گمش کرده بودیم.

به بابا زنگ زدم و یک ساعت حرف زدیم. شنیدن ذوق‌شون وقتی که گفتم قراره عید بریم خرم‌آباد چقد شیرین بود. چقد زور زدم تا جلوی بغضم رو بگیرم.

موقع ناهار داشتم ویدئویی که یوتیوب بهم پیشنهاد داده بود رو می‌دیدم. امیز ایزد ولاگی رو معرفی کرد که باعث شد بشینم یه گوشه توی تاریک‌روشنی خونه و از دیدنش گریه کنم. از دیدنش که نه، از اون خاطراتی که یادم می‌اورد. از خرم‌آباد، از کوه‌ها، از مخملکوه، از شیرزی که هیچ‌وقت نرفتم و داره برام حسرت می‌شه. یاد اون مینی‌بوس‌ها و سفرهام افتادم و حیف که مثل الان عقلم نمی‌رسید که ولاگ بسازم. قسمتی از وجودم لای اون کوه‌ها مونده و هر چند وقت یه بار توی سرم می‌گه برگرد یه سری بهمون بزن.

وسط ویدئو آهنگی بود که وقتی خرم‌آباد بودم تو یه فیلم با بازی اشکان خطیبی شنیده بودمش و عاشقش شده بودم.

چند ماهه می‌خوام یوتیوب رو شروع کنم اما هی عقبش می‌ندازم. پیدا کردن این کانال و این ویدئوها باعث شد به خودم قول بدم ۱۴۰۴ شروعش کنم.

حالا توی همون تاریک‌روشنی خونه دارم این‌ها رو می‌نویسم. دارم به نشونه‌ها ایمان میارم.