park
یه روز ظهر تو فروردین ۵ سال پیش، بعد از ۴۸ ساعت دنبال خونه گشتن توی دیوار و به شکل حضوری، روی پارکهای همین نیمکت نشستم و امیدوار بودم که بتونم همین اطراف یه خونه پیدا کنم که به خونهی یارم نزدیک باشه. خونهای که پیدا کردم دورتر بود ولی اون پارک شد محل کلی قرار و پیادهروی و حرف زدن برامون. خونهی یارم جابهجا شد اومد نزدیکتر به من، کمتر این پارک رو اومدیم ولی دنیا چرخید و چرخید و حالا خونهی من و یارم نزدیک همین پارکه. امروز توی همون فروردین توی همون پارک نشستم و دارم دنیا رو نگاه میکنم.
کاش بیشتر یادم باشه که دنیا رو نگاه کنم و بفهمم که میچرخه، بالا و پایین داره، اما تهش انگار میشه همون چیزی که خوشت میاومد بشه. کاش یادم باشه از چیزی که هست بیشتر لذت ببرم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 18:22 توسط امین
|