آسمان که حال و هوای نارنجی غروب را به خودش می‌گیرد مراسم شروع می‌شود. چند دبه آب روی ایوان سیمانی خانه ریخته می‌شود و آب از بالای ایوان شره می‌کند روی خاک کف حیاط. بوی خاک خیس‌ خورده هوا را پر می‌کند. جاروی پیشی قرار است آب جمع شده در چاله‌های کوچک را بیرون بکشد تا ایوان زودتر خشک شود. گرمی سیمان ایوان که حاصل ساعت‌ها تابش مستقیم آفتاب است، به لطف آب دبه‌ها توی هوا بخار می‌شود. چند دقیقه بعد که خورشید خداحافظی می‌کند و پشت کوه‌ها مخفی می‌شود، قالیچه‌های تکیه داده به گوشه‌ی ایوان احضار می‌شوند. اول قالیچه پهن می‌شود، بعد چند بالش روی آن گذاشته می‌شود، بعد سینی استیلی که داخلش چند نعلبکی کمر باریک جا خوش کرده‌اند. پشه‌ها از سیاهی شب فراری‌اند و دور لامپ کم‌جان ایوان می‌چرخند. کته گوجه روی گاز داخل خانه دم می‌کشد و بوی غذا در هوا می‌پیچد. هنوز تا پهن شدن سفره‌ی شام چند دقیقه‌ای باقی مانده. هیچ کاری برای انجام دادن نیست. مادربزرگ تلویزیون ندارد. چند متر آن‌طرف‌تر قالیچه‌ی خانواده‌ی دایی روی ایوان پهن شده و یک تفاوت بزرگ دارد. یک تلویزیون کوچک ۱۴ اینچ روی یک چارپایه گذاشته شده و صدای برنامه‌های تلویزیون در فضا می‌پیچد.

روی قالیچه دراز می‌کشم و به آسمان روستا نگاه می‌کنم که ستاره‌هایش چندین برابر آسمان شهر است. صدای چند جیرجیرک و واق‌واق سگ از دوردست‌ها می‌آید. بوی کته گرسنه‌ام می‌کند. لحظه‌شماری می‌کنم که کته و ماست را بخوریم و من یکی یکی سیب‌زمینی‌های نگینی درشت و پخته‌ شده را به‌عنوان مزه‌ی آخر غذا در دهانم بجوم. بی‌تابم که زودتر بساط شام جمع شود، مادربزرگ در نعلبکی‌های زیبایش چای بریزد و من بتوانم سرم را روی پایش بگذارم و برایش لوس شوم. دستش را بگیرم و با چروک دست‌هایش بازی کنم و به صدای زیبایش گوش دهم. صدای قربان صدقه رفتن‌هایش. و آن خنده‌ی زیبایش. آن تکان خوردن شانه‌ها و بسته شدن شدن پلک‌ها به‌خاطر خنده.