life or prison
امروز اسم آشنایی رو لابهلای اخبار دیدم و وقتی به صرافت افتادم و خبر رو پیگیری کردم، به عکسش هم رسیدم. میم دیروز رفته زندان و یک سال رو باید توی یکی از بدترین جاهای دنیا سپری کنه.
سالها بود هیچ خبری ازش نداشتم و هیچ ارتباطی هم نداشتیم اما یهو یاد اون سالها افتادم. دوستِ دوستم بود و هزاران کیلومتر فاصله داشتیم، هیچوقت نه همدیگه رو دیدیم نه حتی تلفنی حرف زدیم. اون سالها زیاد ترجمه میکردم، نمیدونم چطوری شد که تقریباً همکار شدیم و براش ترجمه میفرستادم. ترجمه میکرد و میفرستاد و ندید به همدیگه اعتماد داشتیم سر حساب و کتاب.
حالا اون آدم که هزاران کیلومتر اون طرفتر سعی میکرد مستقلانه به زندگیش ادامه بده، باید ۳۶۴ روز دیگه رو توی زندان سپری کنه. بیگناه، به جرم دروغ نگفتن و مطالبهی آزادی. زندگی رو از زنها میگیرن چون آزادی رو مطالبه کردن. کاش اینجای جهان به دنیا نیومده بودم.